سلامی مجدد

:: سلامی مجدد

تولد همسر نزدیکه. نمیدونم چرا دست و دلم نمی ره براش چیز خوب و با ارزشی بخرم. منم برای خودم خیلی کینه ای و انتقام جو بودمو خبر نداشتم.

راستی عید هم نزدیکه. موندم تو عید این پت و مت ها رو چیکار کنم. به همسر میگم عید میریم خونه مامانم اینا؟

میگه نه من نمی یام.

من نمیفهمم این بیشعور چرا با اونها قهره!!!!! خودش بی ادبی کرده. خودش بی حرمتی کرده. و خودشم طلبکاره. خیلی عجیبه.

حالا مامانش اینا هم همش دارن بهش گوشزد میکنن که عید دیگه این قهر و قهر بازیها رو تموم کنه و دوباره رابطه برقرار بشه. ولی آقا قبول نمی کنن.

از یه طرف دیگه مادر و پدر منم نمیخوان این رابطه حسنه بشه. نمیتونن ببخشنش و من مطمئنم حتی اگه به زور همسر رو راضی کنم و بریم خونه مامانم اینا، اونا روی خوش نشون نمیدن.

حالا موندم چیکارکنم. میترسم اینو راضی کنم اونا ناز کنن. یا اونا رو راضی کنم و این ناز کنه.

حالا همسر یه روز که دید خیلی ناراحتم و تو خودم هستم بهم گفت دوست داری عید بیام خونه مامانت اینا؟

گفتم آره. گفت باشه فقط بخاطر تو. حالا این حرفش چقدر جدی بود فعلا معلوم نیست.

حالا من باید خانواده رو راضی کنم که ما رو پذیرا باشن. و این قسمت ازهمه قسمتهای دیگه سخت تره.

چون من خانواده خودمو میشناسم. تا حالا چندین بار بهم گوشزد کردن که تا زنده هستن با اون آدم کاری ندارن.

حتی اسمشم به زبون نمی یارن. همش می گن اون.

حالا خود من هم اگه جای خانواده بودم تحت هیچ شرایطی با این آدم رابطه رو حسنه نمی کردم. یعنی کاملا بهشون حق میدم. ولی خب از یه طرف دیگه دلم نمیخواد بقیه اعضای فامیل متوجه این رابطه بشن. راستش خجالت می کشم.

حالا نمیدونم چیکار کنم.

این مبحث خیلی طولانیه و من الان ساعت کاریم تموم شده فردا حتما ادامه قضیه رو می نویسم.


منبع : ناگفته های تلخ زندگیسلامی مجدد
برچسب ها : حالا ,راضی ,خیلی ,رابطه ,همسر ,خانواده

رضا رفت

:: رضا رفت

اصلا حقش نبود. راستش ناراحت شدم. همش توی اجراهای زنده منتظر اجرای رضا بودم. و بنظرم تمام کاراکترهایی که یه هنرمند باید داشته باشه رو داره. خیلی هم دلم میخواد بدون ریشو پشم ببینمش. ببینم اصلا قیافه اش چه جوریه.

من هر هفته هر شیش تا رای رو به این میدادم. خیلی هم خوب بود. همیشه هم همسر چپ چپ نگام میکرد. خلاصه اینکه یک طرفدار واقعی بودم براش. بسیار حیف شد.

ولی به هر حال یکی یکی باید حذف بشن دیگه. راستی اینا چه لباسای خوشگلی می پوشن. من هر هفته یکی از تفریحات زندگیم اینه که لباساشونو ببینم کیف کنم. هم پسراش هم دختراش لباساشون فوق العادست.

جوری شده که به همسر میگم پاشو بریم لندن میخوام لباس بخرم. کاش واقعا میشد رفت.

میشه ها فقط خیلی پرهزینه ست. منم کلا یه خورده دست و دلم برای پول خرج کردن می لرزه. دلم نمی یاد. وگرنه اگه پافشاری کنم مطمئنم میتونم همسر را راضی کنم.

خب برای عید همه مایحتاجمو خریدم. فقط مونده سفره هفت سین و میوه و شیرینی که باید هفته آخر بخرم. راستی ماهی هم باید بخرم. تنگ ماهی هم باید بخرم. گل سنبل هم همچنین.

راستی برای تولد همسر هم یک عدد کیف چرم اداری خریدم به مبلغ 225 هزار تومان. کافیشه. فعلا که قصد ندارم چیز دیگه ای براش بخرم. فقط روز تولدش احتمالا فک و فامیلاش سوال میکنن چی گرفتی برای همسرت؟

احتمالا توقع دارن منم به قیمت بالا هدیه بخرم. ولی زهی خیال باطل.

خب هنوز هیچ کاری نکردم برای آشتی کنون. نمیدونم اصلا دلم نمیکشه کاری تو این زمینه انجام بدم. فعلا هنوز 2 هفته وقت دارم.

این هفته کارگر دارم برای خونه تکونی. بعد از ازدواجم این اولین باره که کارگر گرفتم. نمیدونم باید چیکار کنم. یعنی باید پا به پاش کار کنم؟ یا میتونم یه لنگمو بندازم رو اون یکی لنگم تی وی ببینم بسان سریالهای جم.

آخ چقدر اینجور زندگی کردن رو دوست دارم. مثلا یه شرکت بزرگ سودده داشتم که نیازی به کار کردن نداشتم و واسه خودم عشق و حال میکردم و هر ماه کلی پول می رفت تو حسابم. منم وقتهای آزادمو می رفتم باشگاه. میرفتم خرید. میرفتم تفریح. هر چقدرم خرج میکردم پولام تموم نمیشد. دو عدد کارگر دائمی داشتم یکی برام آشپزی میکرد یکی به امورات خونه میرسید.

خونه ام همیشه تمیز و مرتب بود. یه خونه بزرگ و خوشگل قصر مانند داشتم. 6 ماه از سال رو ایران بودم. 6 سال هم آمریکا. وااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییی عاشق این نوع  زندگیم. چه حالی میده. تازشم یه دخملی خوشگل و عسل هم داشتم. حوصله  بارداری ندارم. ایندوران تموم شده باشه. دست دخملی نازمو میگرفتم با هم میرفتیم تفریح.

خیلی خوبه. نمیدونم چرا تو زندگی رویایی من همسر جایی نداره. نمیدونم کجای زندگیم بذارمش. خب از اونجاییکه بی شوهری هم سخته پس مجبورم یه جایی اون گوشه کنارا جاش کنم. حالا اونم باشه پیشم دیگه.

خیلی این نوع زندگی رو دوست دارم. راستی هوا چرا سرد شده؟ تمام زمستون هوا بهاری بود حالا که بهار داره می یاد زمستونی شد.

کاش میشد تا عید 4 کیلو  کم می کردم.  یعنی میشه تو کمتر از دو هفته 4  کیلو لاغر شد؟

بنظر غیر ممکن می یاد ولی کاش می شد. البته بدون رژیم. اصلا اعصاب رژیم گرفتن ندارم. وقتی گرسنه ام میشه وحشی می شم. هار میشم انگار. تحملم می یاد زیر صفر. دلم میخواد  پاچه همه رو بگیرم.

خیلی دارم رو  مخ همسر کار میکنم برای خودش ماشین بخره. ولی هنوز نتونستم خرش کنم. ماشین باباش فعلا دستش هست ولی من میخوام آقا خودشون یهو بیان یه پول قلمبه یه جا برای ماشین بدن یه ذره کونشون بسوزه دلم خنک  شه.

خب فعلا برم به سایر امورات اداری بپردازم.


منبع : ناگفته های تلخ زندگیرضا رفت
برچسب ها : همسر ,هفته ,بخرم ,خیلی ,نمیدونم ,خونه ,دوست دارم ,باید بخرم

گرون فروشی

:: گرون فروشی

میگم به افراد این شهر اعتماد ندارم بی دلیل نیست. دیروز بعد از اداره .... نه صبر کنین قبلشو بگم.

دیروز قرار بود مدیر عامل همسر تشریف بیارن شعبه همسر اینا. در نتیجه همسر فرمودند که میخواد  ماشین منو با خودش ببره. چون با کلاس تره.

به من گفت تو با ماشین من برو.

گفتم هپتا. یعنی ابدا. با ماشینش راحت نیستم. ترجیح میدم پیاده برم. در نتیجه همسر را صبح کله صبح بیدار کردم گفتم پاشو منو برسون اداره.

به زور و هزار بدبختی بلند شد ابتدا اصلاح نمودند سپس نسکافه نوش جان نمودند سپس سلانه سلانه لباس می پوشیدند.

من هم که دیرم شده بود و عجله داشتم هی این پا و اون پا کردم تا آقا آماده شن.

همچنان که مشغول وارسی خودشان روبروی آینه بودن سوئیچ ماشین رو گرفتم رفتم پایین تا ماشین رو از پارکینگ خانه به داخل کوچه هدایت کنم.

ماشین را جابجا کردم و کلی منتظر شدم که حاج آقا تشریف بیارن که بالاخره با تاخیری فراوان اومدن.

گفتم چرا اینقد طولش دادی؟ میگه لباسمو پوشیدم دیدم زیر پوش لباسم که زیر پیراهن می پوشم خیلی مناسب نیست. رفتم زیر پوشمو عوض کردم.

گفتم حالا کی زیرپوش تورو میبینه؟ گفت نه لباس روش خوب نمی ایسته.

والا دوره زمونه عوض شده یادمه قبلنا خانمها جلوی آینه بودن و آقایون تو ماشین خشمناک منتظر می شدند.

خدا رحم کنه به ما.

خلاصه با تاخیرات فراوان منو رسوند اداره.

راستی من کفش فوتبال رو براش خریدم. به قیمت 120 هزار تومان. اوریجینالش بالای 500 بود که گفتم غلط کنم اونو بخرم.

از اونجاییکه هنوز تا 200 فاصله داشتم تصمیم گرفتم یک عدد پاوربانک هم بخرم.

در نتیجه دیروز بعد از اداره پیاده راه افتادم سمت پاساژ مورد نظر.

حدود 20 دقیقه پیاده روی کردم و به مغازه مورد نظر رسیدم یک عدد پاوربانک به قیمت 95 هزار تومان خریدم. خیلی خوشگل و خوشرنگه. 10000 میلی آمپر ساعته. دو تا فلش لایت هم داره.

خوشم اومد دوستش دارم. دیشب هم به هزار بدبختی و دور از چشم حاج آقا اونو  شارژ کردم.

امروز اومدم تو اینترنت اونو سرچ کردم. همون مدل همون رنگ همون مارک همون سری قیمت 78 هزار تومان.

میدونستم اینجا همه چی بیشتر از قیمت واقعیشه ولی حقیقتش ک و نم سوخت. تازشم جمع خریداتم از 200 بالاتر زد.

ولی خداییش خیلی بی انصافن. من یه شلوار ورزشی خریدم 54 هزار تومن قبلا البته. همونو تو فروشگاه ورزشی شهر مجاور دیدم به قیمت 34 هزار تومن. کلا فاصله ما با شهر مجاور با ماشین فقط 15 دقیقه هست. نمیدونم چرا گشادیم میشه و نمیرم اونجا.

دیروز مدیر عامل همسر تشریف فرما نشدن امروز قرار بود بیان. درنتیجه امروز هم بی ماشینم. از اینکه دیروز حدود 30 دقیقه پیاده روی کردم خوشحالم.

دلم میخواد امروز هم اگه بشه اینکار رو بکنم. واقعا از اینکار لذت میبرم. یه حس خوبی بهم دست میده.

فردا هم همسر ماشین منو لازم داره چون جلسه دارن توی شهر دیگه که حدود یکساعت با اینجا فاصله داره. پنج شنبه هم که تعطیلم باز هم صد در صد همسر ماشین منو میبره.

تازه بنزین زده بودم. چقدر خوش شانسه این پسره. باز باک ماشینو خالی میکنه تحویل من میده.

البته اصلا مهم نیست. الان چند شبه که من و همسر شبها یه قسمت از سریال انگلیسی رو به زبان اصلی بدون زیر نویس میبینیم. (جهت تقویت زبان)

خیلی خوبه ولی احساس میکنم مغزم خسته میشه. چون دائم در تلاشه حرفها رو بفهمه. در نتیجه به جای استراحت بیشتر خسته میشیم.

جالبه که همسر هم دقیقا مثل من فکر میکنه. در نتیجه تصمیم گرفتیم شبی فقط نیم ساعت ببینیم که به مغز مبارکمون هم فشار نیاد.


منبع : ناگفته های تلخ زندگیگرون فروشی
برچسب ها : ماشین ,همسر ,هزار ,دیروز ,قیمت ,گفتم ,هزار تومان ,آینه بودن ,دقیقه پیاده ,هزار تومن ,همسر ماشین

روز مرد

:: روز مرد

تصمیم دارم برای روز مرد برای همسر یک جفت  کفش فوقبال بخرم. البته فوتبال روی چمن مصنوعی. شنیدم کفش مخصوص چمن مصنوعی متفاوته با اون یکی چمن.

از اونجاییکه اینجا همه چی خیلی گرونه تصمیم دارم بعد از اداره به همراه یه همکار دیگه بریم شهر مجاور خرید کنیم.

اگه قیمت مناسب بود شاید براش یه کیف ورزشی هم خریدم. شاید البته.

همسر برای روز زن به من 200 هزار تومان وجه نقد تقدیم  فرمودند. منم تو  این فکر بودم که هدیه ام از 200 بالاتر نزنه. حالا ببینم چی میشه. یه وقت دیدی دوز خسیسیم افت کرد بالای 200 رفتم. فعلا نمیدونم.

برای پدرها هم قراره یکی یکدانه ادوکلن بخریم.

راستی هدیه روز مادر رو هم هنوز ابتیاع نفرمودیم. علتش:

برای مامی خودم میخواستم کیف بخرم. فرمودند نه من سلیقه تورو قبول ندارم بیخود پولتو حروم نکن.  خودم  باید انتخاب کنم.

گفتم خب پس تشریف بیارین با هم بریم بخریم. فرمودند نه من اینجا خرید نمیکنم باید برم تهران بخرم. گفتم شما بفرمایید تهران خرید کنید اینجاب حساب خواهم کرد.  فرمودند اوکی.

اینگونه شد که فعلا برای مامی خودم هیچی نخریدم.

و اما مامی شوهر:

با خودم فکرکردم که فعلا که فیروزکوه هستن اینجا نیستن. ما هم حالا حالاها نمیریم اونجا. پس وقت دارم  که بعدا بخرم.

که یوهویی دیدیم  در یک غروب دل انگیز بسیار غیر منتظره تشریف فرما شدند منزل اینجانبان.

ما هم چیزی جهت پیشکشی نداشتیم که تقدیم کنیم. در نتیجه اصلا و ابدا به روی مبارک نیاوردیم که روز مادری وجود داشته و ما وظیفه ای داشتیم.

ولی از گردن اینجانبان سلب نشده قرار گذاشتیم که همزمان با هدیه روز پدر تقدیم کنیم.

در نتیجه  کلی پول باید به زودی پیاده شیم. راستی تصمیم دارم برای مادر شوهر یک  جفت کتری و قوری لعابی خوشگل بخرم. از این کوچولوها البته.

نیم ساعت دیگه تعطیل میشیم و میریم به سمت خرید برای همسر. متاسفانه دیشب خوب نخوابیدم و الان حالم زیاد مساعد نیست. ولی مجبورم دیگه بالاخره باید برم. الان 2 هفته ست که هر روز میخوام برم ولی نمیتونم. یعنی گشادیم  می یاد.

امروز دیگه تصمیم قطعی دارم برم.

به همسر گفتم یه خانمیه تو شهر مجاور لباس از ترکیه می یاره میخوام برم اونجا خرید کنم. گفت اوکی.

فعلا که چشمم به ساعته که این بیست دقیقه آتی هم بگذره و همچون زندانیان تشنه آزادی، طعم رهایی را بچشیم.


منبع : ناگفته های تلخ زندگیروز مرد
برچسب ها : بخرم ,فرمودند ,تصمیم ,فعلا ,همسر ,مامی ,تصمیم دارم ,تقدیم کنیم ,مامی خودم ,برای همسر ,دارم برای

بوتاکس

:: بوتاکس

دیروز رو دور تند زندگی بودم. صبح با  سردرد شدید از خواب بیدار شدم. علتش هم این بود که هوای اتاق رو خنک کرده بودم که راحتتر بخوابم.

آخه وقتی اتاق خیلی گرمه خوابم نمی بره. ولی نصفه شبی حس کرده بودم اتاق زیادی سرده جوری که به فس فس افتاده بودم. با اینحال حوصله تکون خوردن نداشتم. صبح بعد از بیدار شدن و سردرد داشتن عطسه کردن و فین فین کردن هم شروع شد.

میخواستم یه کدئین بخورم که سردردم خوب شه ولی یادم افتاد که نوبت دکتر پوست و تزریق بوتاکس دارم. و دکتر گفته از 3 روز قبل یه سری قرصها به علاوه کدئین نباید بخورم.

پس به ناچار سردرد رو تحمل کردم. رفتم اداره و با سردرد فراوان کلی هم کار کردم. از طرفی مسابقات داخلی والیبال داشتیم از طرف اداره به مناسبت هفته زن (با کمی تاخیر البته)

ساعت 2 از اداره راه افتادیم رفتیم سمت باشگاه. انقد این خانمها تو باشگاه جیغ جیغ میکنن فکر میکردم دیگه سرم باید بترکه. ولی در کمال تعجب بعد از انجام تمرینات ورزشی سردردم خوب شد. تو مسابقه هم تیم ما دوم شد البته کلا دو تا تیم بیشتر نبودیم.

مسابقه که تموم شد بدو بدو رفتم خونه. سریع رفتم دوش گرفتم. از حمام که اومدم سریع موهامو خشک کردم آرایش کردم لباس بیرون پوشیدم بدو بدو رفتم مطب دکتر. زیاد معطل نشدم. ساعت 6 و نیم کار بوتاکس منو شروع کرد. پیشانیم و اطراف چشمام.

تو حالت عادی چروک نیستم ولی وقتی میخندم چروکهای ریزی رو دور چشمام میدیدم. پیشانیم هم خط اخم داشت. میخواستم صاف و صوف شم. دلم طراوت قبلیمو میخواست. وفتی وارد مطب  خانم دکتر شدم بهم گفت اول یه شکلات بخور.

منم که کلا چاکلت ماکلت نمیخورم که احیانا اضافه وزن نیارم گفتم نمیخورم. گفت بخور بار اولته درد داری فشارت می یفته.

گفتم مگه دردم داره؟ گفت بله. یک عدد چاکلت برداشتم گذاشتم دهنم که یهویی چشمم خورد به صورت دکتر. دیدم یه ابروش بالاست یه ابروش پایینه.

گفتم راستی من نمیخوام ابروهام بالا بره. گفت بوتاکس ابرو رو یه خورده بالا میبره. حالا شانس بیاری دو تا ابروت با هم برن بالا.

گفتم یعنی ممکنه مال من هم همینجوری ناقص بشه؟

گفت بستگی به قدرت مقاومت عضلات صورتت داره. در یک لحظه قیافه خودمو اونجوری تصور کردم. یه ابرو بالا یه ابرو پایین.

یهویی احساس پشیمونی بهم دست داد. خواستم بلند شم برم که خانم سوزن رو آورد نزدیک صورتم. تزریقهاش درد داشت. اصلا توقع نداشتم.  من از آمپول نمیترسم زیاد برام دردناک نیست بخاطر همین فکر میکردم راحت بتونم تحمل کنم ولی بنظرم دردش زیاد بود.

5 تا تزریق اطراف یه چشمم 4 تا یه چشم دیگه 5--6 تا هم پیشونیم. کارم تموم شد همسر هم دم در مطب منتظرم بود که با هم برگردیم خونه.

صورتم یکمی ملتهب بود.  نباید سرمو خم میکردم تا 5 ساعت نباید دراز می کشیدم. با هم رفتیم خونه خیلی خسته بودم خیلی خوابم می یومد ولی باید تا 12 شب می نشستم.  تصمیم گرفتم فیلم و سریال ببینم. تا وقتم بگذره.

نشستیم با هم هم فیلم دیدم هم شام خوردیم. خیلی معذب بودم. راحت نبودم. ولی باید تحمل میکردم. تا 4 روز طول میکشه اثرش کامل بشه. فعلا ابروهام سر جاشون هستن. پیشانیم یکمی کشیده و صاف شد. دور چشمم هنوز خیلی تفاوتی نکرد. البته هنوز زوده. حالا باید ببینم تا 4 روز دیگه چه شکلی میشم.

دیشب هم خیلی بد خوابیدم تمام تنم درد میکنه. امروز هم با یکساعت و نیم تاخیر اومدم اداره.

اینکه دوباره طراوت و جوونیم برمیگرده خوشحالم. ولی امیدوارم خوب جواب بده.



منبع : ناگفته های تلخ زندگیبوتاکس
برچسب ها : خیلی ,دکتر ,سردرد ,اداره ,میکردم ,گفتم ,کرده بودم

ادامه مطلب پیشین

:: ادامه مطلب پیشین

خب قبل از ادامه بحث بگم که دیروز مادرشوهرم زنگ زده میگه برای عید گوشت و مرغ به اندازه زیاد بخرین تو فریزر بمونه. شصتم خبردار شد که اینا می خوان بیان هوار شن سرم. ولی بازم پرسیدم چرا؟ چطور مگه؟

گفت خب شاید عید مهمان اینا داشته باشی فریزر پر باشه. همینطوری که از عصبانیت می لرزیدم گفتم بله فریزر پره. ازاون ور خواهرشوهرم هم گفت هیچکس نیاد ما که می یایم. (مادر شوهر فعلا خونه خواهرشوهره رفته مهمانی)

با خودم گفتم هیچی دیگه امسال عید کلا 5 روز تعطیلم همه رو باید بشورم بسابم بپزم و حمالی خانواده شوهرو بکنم. عجب گرفتاری شدیم والا. میخوام تو خونه خودم بتمرگم. استراحت کنم. تو تمام سال فقط 4 روز عیدو تعطیلیم. میخوان بیان برینن به تعطیلات ما.

البته فقط اینا نیستن. داییها و خاله های همسر هم اینجا تشریف ندارنن و احتمال قریب به یقین تشریف فرما میشن خونه ما و لنگر اندازی می فرمایند. اگه اهل مسافرت رفتن بودم حتما میرفتم سفر و بشور  بمال نمیکردم ولی چه کنم که کون سفر رفتن رو هم ندارم.

تازه یه چیز جالبتر یکی دوهفته پیش که همگی رفته بودیم خونه مادرشوهر همه اعضای خانواده همسر فرمودند که سالگرد ازدواج بگیرین. ازدواج ما پارسال تو عید بود. همونجا پیش همه بدون کوچکترین فکری مخالفت صد در صد خودمو اعلام کردم.

کی حوصله مهمانی گرفتن داره؟ هر چقدر اصرار کردن گفتم نه. اعصاب این کارها رو ندارم. همسر که تو اینجور مواقع کوچکترین کمکی بهم نمیکنه. همه خرحمالیها می یفته گردن خودم. مگه مریضم اینجور خودمو عذاب بدم. به اندازه کافی از حضور مهمونهای جورواجور عید شام بمون ناهار بمون شب بخواب در عذاب هستم. دیگه سالگرد گرفتن پیشکش.

رو نیست که. فکرمیکنن منم مث اینا بیکارم و دنبال تفریحم. نمیفهمن همین الان اینجا نشستم برای 10 دقیقه خوابیدن له له میزنم. واقعا خسته ام. خوبه که امروز شام پزون ندارم. یه چیزی دیشب درست کردم میدم همسر بخوره. رفتم خونه برم یه دو ساعتی بخوابم از این حال نزار در بیام.

یه عمر خودشون فقط مهمونی دادن و مهمونی رفتن توقع دارن همه مث اینا زندگی کنن. من این سبک زندگی کردن رو نمیتونم تحمل کنم.

یه هفته پیش مادرشوهر اومده بود خونمون به پسرش میگه راستی تو با سامان هنوز هم در ارتباطی؟ سامان هم خدمتی همسر بوده تهرانیه وتهران زندگی میکنه. همسر میگه نه خیلی وقته خبرشو ندارم. مادره اصرار میکنه همین الان بهش زنگ بزن برای عید دعوتش کن بیان شمال با هم در ارتباط باشین. من تو دلم داشتم خون میخوردم. فک و فامیل و دوستای  جور واجور همسر کم بودن حالا از تهران هم طرف رو میخوای بکشونی اینجا بیان تلپ شن که چی بشه؟

مگه آدم با چند تا خانواده میتونه رفت و آمد داشته باشه. بسه دیگه. ماشالا فامیلای خود همسر کم نیستن. جدا از اونها همین جا هم چند تا دوست متاهل و مجرد داره که با همشون هم در ارتباطیم. بسه دیگه. واقعا نمیرسم. خسته شدم. فرصت استراحت ندارم. این یکی تموم میشه. اون یکی شروع میشه. دیگه توان یه رفت و آمد جدید رو دیگه ندارم. اونم تو عید اونم دوستای راه دور که بیان و چند روزی موندگار بشن. ای بابا مگه زوره؟ من هم باید موافق این رفت و امدها باشم یا نه؟ من با هیچکدوم از دوستام ارتباط اینجوری ندارم. ملاحظه میکنم میگم خب شاید شوهرم دوست نداشته باشه. بخواد خونه اش راحت باشه استراحت کنه. خودمم حالشو ندارم. حالا من از خودم میگذرم اینا واسه من تند تند دوست و رفیق اضافه میکنن.

خودشون یه عمر اینجوری زندگی کردن فکر میکنن هنر کردن. دار و ندارشونو ریختن تو شکم مردم. از خودشون هیچی ندارن. توقع دارن ما هم همینجوری باشیم. کفرم در اومد.

خسته ام حال ندارم. پارسال عید درگیر کارهای عروسی بودیم اصلا نفهمیدیم عید و تعطیلات چیه. امسال دیگه میخواستم استراحت کنم. نمی ذارن که.

خلاصه اینکه از بحث دور شدیم. داشتیم در مورد همسر صحبت میکردیم. ........

راستشو بخواین خسته شدم. یه عالمه غر زدم. برم خستگی در کنم ایشالا فردا درخدمتم با ادامه ماجرا.

منبع : ناگفته های تلخ زندگیادامه مطلب پیشین
برچسب ها : ندارم ,همسر ,اینا ,خونه ,بیان ,خسته ,توقع دارن ,همین الان

ادعاهای دوران مجردی

:: ادعاهای دوران مجردی

آدم تا زمانی که مجرده چیزی که زیاد داره ادعاست. من معتقد بودم خانمهایی که زندگی مشترک خوبی ندارن خیلی احمقن که اینقدر این مسئله رو بزرگ میکنن و براش غصه میخورن.

معتقد بودم ازدواج فقط بخشی از زندگی آدمه نه همه زندگی.

و اگه یکی یه بخشی از زندگیش درست نیست نباید همه زندگیشو تباه کنه و هی غصه بخوره.

البته هنوز هم از نظر تئوریقبولش دارم ولی به عمل که میرسه اجراش سخته.

راستش سه شنبه خانواده همسر اومده بودن خونمون و بعد شام رفتن و همچنین پدرش ماشینو از همسر گرفت چون لازمش داشتن.

حالا ما موندیم و یه ماشین من. آقا چهارشنبه صبح منو رسوند اداره. برگشت خودم رفتم خونه.

یه قسمتی از مسیر رو پیاده رفتم عمدا.

کمکم میکنه ورزش کنم و رو فرم باشم. این قسمتش خوبه. ولی ناخودآگاه نگران ماشینم بودم.

شب که شد دیدم همسر دیر کرده بهش زنگ زدم گفتم کجایی؟ گفت با دوستام اومدیم یه جا جمع شدیم داریم نوشیدنی و ... میخوریم.

با خودم گفتم باز این پسره رفته سراغ ایین الواتی ها. حالا حالاها هم برنمیگرده.

حالا هر دفعه زنگ میزدم میگفت تا نیم ساعت دیگه خونه ام.

تا اینکه ساعت شد 12 شب از صداش میفهمیدم که پاتیل شده. همس فکر میکردم چجوری میخواد رانندگی کنه؟ چه بلایی میخواد سر ماشینم بیاره. اصلا کی برمیگرده خونه. دوست نداشتم پدر و مادرم ببینن که دیر می یاد خونه.

اصلا نمیتونستم بخوابم هی زنگ میزدم میگفتم بیا خونه دیگه.

از ساعت 12 به بعد هر چی زنگ زدم جواب نمیداد. هزار تا فکر به سرم زد مطمئن شدم که اتفاقی افتاده. گفتم یا پلیسا گرفتنش و بخاطر رانندگی تو مستی بازداشتش کردن. یا حواسش نبوده ماشینو خوب قفل نکرده دزد بردتش. یا تصادف کرده.

داشتم دیوونه میشدم. از استرس داشتم می مردم .از طرفی هم ناراحت بودم از اینکه هنوز خونه نیوکده و مامان اینا هم میدونن که تا اون وقت شب منو تنها گذاشته.

تا ساعت 2 و نیم صبح خبرشو نداشتم. شاید 100 بار بهش زنگ زدم ولی جواب نمیداد.

ساعت 2 و نیم زنگ زد و با صدای مستش گفت چی شده؟

گفتم کجایی تو؟ چرا جواب نمیدی؟ گفت با بچه ها قهوه خونه نشسته بودیم و موبایلم تو ماشین بود.

دلم میخواست بشورمش بزامش تو آفتاب. ولی جرئت نداشتم. مست بود نمیخواستم دوباره قاطی کنه و وحشی بازی در بیاره.

هنوز کارای اون شبش یادمم نرفته. گفتم باشه پاشو بیاخونه.

دقیقا ساعت 3 صبح رسید خونه. حتی نمیتونست تو یه مسیر صاف راه بره از بس مست بود.

حالمم به هممیخوره ازش وقتی تو این شرایط میبینمش. خبرش رفت سریع خوابید.

صبح که بیدار شدیم محلش نمیدادم. کلی هم ازش گله کردم که چرا اینقدر نفهمی. چرا شعورت نمیرسه که متاهلی و دیگه این بچه بازیها رو باید بزاری کنار.

شرمنده بود ولی میگفت خب کاری نکردم. بعد از مدتها یه شب با دوستام رفتم بیرون.

تا تونستم بهش بی محلی کردم و اخم و تخم. خیلی سعی کرد از دلم در بیاره ولی من خیلی شاکی بودم از دستش.

این که رفت اداره پدرم زنگ زد گفت بیا پایین. رفتم. گفت این پسره احمق دیشب کجا بود؟ گفتم با دوستاش بود.

گفت اینقدر بیشعور وبی فرهنگه که نمیفهمه خونه حرمت داره. زنشو تا ساعت 3 صبح تنها میره چه غلطی میکنه؟

گفت این آدم روانی و بیشعورو آدمش کن. گفتم من کاری نمیتونم بکنم. خودتون که شاعد بودین کولی تر از این حرفاست که بشه باهاش مثل آدم حرف زد.

مامانمم میگفت این آدم روانیه. بی فرهنگه. بد تربیت شده. بعد از اون رفتار بدش حتی یه بارم پدر ومادرش زنگ نزدن عذرخواهی کنن. اینا این پسره روانی رو انداختن سر تو و خودشونو راحت کردن. این دیگه از کجا پیداش شد.

و خلاصه هر چی دلشون خواست گفتن. و من فقط سکوت کردم. ولی خیلی ناراحت شدم. خودمم خیلی شاکی بودم.

ولی رفتم بالا و هر چی فکر کردم نتونستم ببخشمش. یه کینه بزرگ و عجیبی نسبت بهش دارم. بخصوص کونم خیلی میسوزه از اینکه ماشین من هم دستشه. بیشرف خیلی راحت منو بی ماشین کرده خوذدش حال میکنه.

یه مرد باید نقش حمایتی داشته باشه شده خودش سختی بکشه نباید بزاره زنش اذیت بشه. شده ماشینو از زیر پای خودش بگیره باید زنشو تو آسایش بزاره نه مثل این بیشعور که با کمال پررویی ماشینو از من بگیره و وقتی بهش میگم خب من چیکار کنم بگه خب ماشین باباتو بگیر.

یه سری چیزا رو نمیشه به زور تو مغر یکی فرو کرد. طرف خودش باید بفهمه. خودش باید شعورش برسه.

من هم نمیتونم بگم ماشینو بهت نمیدم. میشناسمش. نمیتونه به زور ماشینو ازم بگیره ولی با رفتاراش و بی ادبیاشو بداخلاقی هاش از دماغم در می یاره. خوب میشناسمش. یه آدم همیشه طلبکاره. ازش متنفرم. کاش یه انسان سر راهم قرار میگرفت نه این بی شرف.

دیشب تا ساعت 2 خوابش نمیبرد بعدش یه قرص خواب خورد و خوابید.

صبح خودم خیلی خوابم می یومد ولی عمدا زود بیدار شدم و بیدارش کردم گفتم پاشو منو برسون. ساعت کاری من 7 شروع میشه ساعت کاری اون 8 و ربع. قراره که هر روز صبح منو برسونه اداره.

درنتیجه خودش یکساعت زودتر میرسه اداره. به جهنم.

صبح میدونستم بیدار شدن براش سخته ولی عمدا هی بیدارش میکردم و میگفتم پاشو دیرم شده. تا اینکه به زحمت و سختی بیدار شد و منو رسوند. یه سر سوزن هم دلم نسوخت. کلا اصلا دلم براش نمیسوزه.

با وجودیکه میدونم برای دانشگاه هر ترم کلی باید هزینه کنه اصلا مراعاتشو نمیکنم.

دیشب بردمش بیرون و مجبورش کردم برام یه سوئی شرت و شلوار ورزشی بخره به قیمت 175 هزار تومن.

وقتی برام خرید گفت خب پس این هدیه تولدت. گفتم اصلا حرفشم نزن. مگه فقط قراره تو مناسبتها برام وسیله بخری؟

برای تولدم یه چیز دیگه بخر. اینو به حساب کادو تولد نزار.

مطمئنم چیز دیگه ای نمیخره. ولی من حتی ازش بایت این خرید تشکرهم نکردم. لج دارم ازش. حرص میخورم ازش.

بخاطر اون رفتار بی ادبانه اون شبش پدر و مادرم باهاش قطع رابطه کردن. درنتیجه با هیچکدوم از فامیلای من رفت و آمد نداریم. چون همه جا با پدر و مادرم میرفتیم.

ولی من با همه خانواده اش رفت و آم دارم. هی مهمانی میرم. مهمانی میدم. همه اینا لج منو در می یاره.

نمیتونم اون شب رو فراموش کنم. نمیتونم ببخشمش. کینه شدید دارم بهش.

خودشم فهمیده اون آدم سابق نیستم. دیروز بهم میگه چرا اصلا تحویلم نمیگیری؟ خیلی سردی باهام؟ من ناراحت میشم تو رو اینجوری می بینم. تو دلم گفتم به درک که ناراحت میشی.

هر جایی ضرر مالی میکنه از ته دلم خوشحال میشم. مثل یه دشمنی شدم براش که از آزار دیدنش لذت میبرم. خودش منو به اینروز رسوند.

حس کردم از اینکه پدر و مادرم هم اینو آدم حساب نمیکنن ناراحت میشه. چند وقت پیش تولد شوهرخواهرم بود پدر و مادرم رفتن اونجا سورپرایزش کنن و براش هدیه هم خریدن. وقتی فهمید به وضوح حسادت رو تو چجهره اش دیدم.

از اینکه از این بابت زجر میکشه لذت میبرم. همیشه میگه برام مهم نیستن ولی مطمئنم خیلی ناراحت میشه از بی توجهی پدر ومادرم.

فعلا نمیتونمادامه بدم. یکی از همکارا اومده کنارم نشسته.

بعدا.


منبع : ناگفته های تلخ زندگیادعاهای دوران مجردی
برچسب ها : گفتم ,ساعت ,خیلی ,خونه ,اصلا ,ناراحت ,خودش باید ,ساعت کاری ,ناراحت میشه ,خیلی ناراحت ,شاکی بودم

تشکرات

:: تشکرات

تشکر به عمل می یارم از همه دوستانی که لطف کردن و به اینجانب تبریک گفتن. دوستان شرمنده ام کردین.

درسته که فقط دو نفر علنی تبریک گفتن ولی مطمئنم بقیه تو دلشون تبریک گفتن. آره مطمئنم. شک ندارم.

خب دیروز رفتم خونه اولش ولو شدم جلوی تی وی. هی نگاه به اطراف انداختم در بهت وحیرت فرو رفتم که چرا این خونه انقده زود به زود کثیف میشه.

بعدش فکرکردم ای بابا شام رو چه کنم. به زور خودمو بلند کردم از روی کاناپه. رفتم خودمو انداختم تو آشپزخونه. شروع به درست کردن پیراشکی کردم.

بعدش هم یه ذره سطحی خونه رو تر و تمیز کردم. بعدشم رفتم دوش گرفتم. البته قبل از دوش گرفتن یه اس به همسر دادم.

یک شکلک بوس فرستادم براش.

دیدم فوری بهم زنگ زد گفت چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی شده؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه انقدر از من محبت ندیده یه بوسه این جوری انقدر طرف رو از خود بیخود می کنه.

بهش گفتم همینجوری. دلیل خاصی نداره. نمیدونم چرا امروز احساس محبت شدید میکنم بهت. میگه چرا اونوقت؟

گفتم نمیدونم امروز یه حس خاصی بهت دارم. گفت آها. (با تمسخر) بعدش گفت خب داشتی چیکار می کردی؟

گفتم نشسته بودم به تو فکر میکردم. بازم با تمسخر گفت آها. دوباره پرسید واقعا داشتی چیکار میکردی؟

گفتم داشتم زیر لب برات شعر میخوندم م.. من کجایی؟ م .. چه بی وفایی.

گفت باشه کاری نداری؟

گفتم نه عزیز دلم.

واینگونه بود که بطور غیر مستقیم به آقا یادآور شدیم که امروز روز خاصیه. لدفا فراموش نکن.

تا اینکه بعدش رفتیم دوش گرفتیم. و برگشتیم. به هنگام بازگشت همسر را دیدیم.

هی نگاه به خودش کردم هی نگاه به دستش کردم. میزهای خونه را در یک دید بطور کامل وارسی کردم. نه خبری نبود.

خشم سرتاسر وجودم را فراگرفت. گفتم خجالت نمیکشی دست خالی می یای خونه. دست موس بمالسی بیمویی. (این یه قسمتش مازنی بود)

بغلم کرد گفت تفلدت مبارک. گفتم ساکت باش. خشک و خالی به چه دردم میخوره؟

گفت من تازه برات سوئی شرت شلوار گرفتم. گفتم چه ربطی داره؟ گفت خب برای تولدت بود دیگه.

حالا مشتهایی با ضربات سبک روانه وجودش کردم البته از حرص. گفتم روت میشه این حرفو میزنی؟

خلاصه یه ذره آقا رو گوشمالی دادم. بعد رفت شام بخوره. چپ چپ نگاش میکردم. گفت بیا پیش من بشین. گفتم نمی یام کثافت.

گفت حالا بیا دیگه. دختره پول پرست. با خشم رفتم کنارش نشستم. گفتم تو این دو ساله چند تا چیز برام خریدی؟

گفت نمک نشناس این همه برات چیز میز خریدم. گفتم کو؟ فقط اسم ببر ببینم به تعداد انگشتای دست میرسه.

سس فرانسوی رو میز بود گفت یکیش این. خب من میخرم می یارم خونه در واقع برای تو میخرم دیگه.

همچنان غضبناک و آماده انفجار نگاش میکردم که گفت یا مثلا این جعبه شکلات (3 ماه پیش خریده بود جعبه اش هنوز روی میز بود). خب این چیزا همه مال توئه دیگه. جعبه شکلاتو گرفتم میخواستم پرت کنم سمتش که دیدم میگه نه پرت نکن.

یهو یه فکری مثل جرقه از ذهنم گذشت. گفتم نکنه یه چیزی خریده تو جعبه گذاشته. سریع جعبه رو باز کردم.

توش یه جعبه کوچولوتر بود یهو از این رو به اون رو شدم. سریع بازش کردم توش یه گردنبند خیلی خوشگل بود که آویزش یه شبدر 4 برگ بود. از زیبایی برق میزد.

با خودم گفتم طلائه یا بدلیجاته؟ سریع دنبال شماره 750 گشتم که دیدم بعله پشت آویزش نوشته 750.

فهمیدم طلائه. انقده ذوق کردم. انقده خوشحال شدم. انقده ماچیدمش. انقده اخلاقم یهویی عوض شد که همسر گفت لامصب این طلا چه قدرتی داره. فکر نمیکردم یه روزی این ورژن تورو هم ببینم.

حالا تا پایان شب انقده به همسر محبت کردم که آخرا با چشمای گرد شده بهم نگاه میکرد. بچه اصلا انتظار این همه محبتو از من نداشت.

قیمتشو ازش پرسیدم. یک میلیون و سیصد و 20 هزار تومن خریده عزیزم. حالا بهش هی میگفتم تو تاج سرمی. آقامی.

خولاصه کلی محبت خرجش کردم. با کلی هم ذوق و شوق خوابیدم که زودتر صبح بشه بیام اداره پزشو به همکارا بدم.

از صبحتا حالا کلی ذوق کردم.همه گفتن قشنگه. منم ذوق مرگ شدم.

حالا هم با اجازه مرخصی گرفتم میخوام برم خونه. خسته ام میفهمین؟ خسته.

لازم به ذکره که کارهای اداری دیروزمو هنوز انجام ندادم. خسته ام خب. 

منبع : ناگفته های تلخ زندگیتشکرات
برچسب ها : گفتم ,خونه ,حالا ,انقده ,همسر ,محبت ,تبریک گفتن ,نگاش میکردم ,داشتی چیکار

تولد

:: تولد

35 سال پیش در چنین روزی در حال ورود به این دنیا بودم. هیچوقت اینجوری بهش فکر نکرده بودم. واااااااااای 35 سال گذشت. چند سال دیگه قراره تو این دنیا باشم هیچکس نمیدونه. ولی اگه بخوام خیلی عمر کنم مثلا بشه 70 سال. خب پس نصف مدت زمانی که اجازه دارم تو این دنیا باشم رو گذروندم. جالبه هر روز که میگذره جام عمرمون پرتر میشه و زمان رفتنمون نزدیکتر.

یه پستی توی تلگرام خوندم برام جالب بود. عینا اونو اینجا مینویسم.

گشتم متن مورد نظر را نیافتم. ولش کن مارو چه به استفاده از الفاظ فلسفی.

فردا به سلامتی ساعت 6 غروب به دنیا می یام. هر کی میخواد هدیه تقدیم اینجانب کنه بگه من شماره کارتمو بفرستم برام نقدی واریز کنین. خسیس بازی هم در نیارین. سر کیسه رو شل کنین.

همسر که فعلا به نظر نمیرسه کار خاص کرده باشه. حالا تا فردا وقت داریم ببینم اصلا یادش هست تولدمو یا نه.

امروز یک عالمه کار دارم ولی حس و حالشو ندارم انجام بدم. دلم آبمیوه میخواد ولی طبیعیش. نه مصنوعیش.

حالا یه چایی هم بیارن برامون راضیم. با شکلات 95 درصد بخورم. یکی از هم اتاقیها آنفلوآنزا خوکی گرفته خدا رحم کنه میترسم به 70 سالگی نرسم همین امروز فردا دار فانی رو وداع کنم. اینجا یه چند نفری در اثر این بیماری مردن متاسفانه.

منم که نحییییییییییییییف. میترسم این ویروسو بگیرم و دووم نیارم خدای نکرده. زبونم لال البته.

چایی تو راهه. آبدارچیمون زنگ میزنه میگه همتون تو اتاقین؟ میگم شما؟ میگه آلفرد هیچکاک.

فهمیدم خود خنگولشه گفتم همه هستیم چاییمونو زودتر بیارین.

تق گوشی قطع شد. اینم از آبدارچیمون. خدا بهمون صبر جزیل عطا فرماید.


منبع : ناگفته های تلخ زندگیتولد
برچسب ها : دنیا باشم

عید سال 95

:: عید سال 95

صبح روز تحویل سال ساعت7 از خواب بیدار شدم سریع تی وی روشن کردم یه نسکافه آماده کردم در حال نوشیدن شبکه ها رو هم بالا پایین میکردم چون قرار بود فینال استیج ازمن و تو پخش بشه بیشتر رو اون شبکه زوم بودم.

آقا هم نزدیکای 8 بیدار شدن سال که تحویل شد هر دو زل زده بودیم به تی وی مراسمشون به نظرم خیلی قشنگ بود تا 2 ساعت برنامه داشتن. من هم یه چشمم به تی وی یه چشمم هم دنبال کارای خودم بود. قرار بود  پدر و مادر همسر بیان اینجا.

نمیدونستم خونه ما  می یان یا خونه مادر بزرگ همسر. به خاطر همین برای اینکه غافلگیر نشم یه عالمه غذا آماده کرده بودم که تو عید وسط دید و بازدیدها مجبور به آشپزی نشم.

از اونجاییکه ماشین پدر و مادر همسر دست همسر بود ما رفتیم دنبالشون. چون سال که تحویل شد  سریع بار و بندیلشونو جمع کردند و راهی سفری 13 روزه شدن.

ما هم رفتیم دنبالشون. کلی بزک و دوزک کرده بودم لباسای نو پوشیده بودم. خوشگل موشگل کرده بودم.  هوا آفتابی عالی بود. خلاصه اینکه همه با هم رفتیم خونه مادربزرگه. همه ایل و تبار آقا اونجا بودن. موندیم ناهار سبزی پلو ماهی خوردم تا شب ماندگار بودیم که به اصرار شام هم موندیم و تا برگردیم خونه ساعت از 12 شب هم گذشته بود.

فرداش روز دوم عید خواهر همسر تشریف آوردن خونه مادربزرگش درنتیجه ما برای دستبوسی مجددا عازم خونه مادربزرگه شدیم.

ناهار و شام رو مجددا اونجا پلاس بودیم تو همون غروب کزایی دیدم همه دارن یکی یکی وقت میگیرن این خاندان رو یا ناهار یا شام دعوت میکنن.

من سکوت مطلق بودم با خودم گفتم غلط کنم همه رو شام ناهار دعوت کنم. مگه من دیوانه ام؟

متاسفانه ما هم توی دعوت شده ها بودیم. نمیشد هم رد کرد و بهانه آورد آخه ناسلامتی خونه تشریف داشتیم و سر کار نمیرفتیم. روز دوم عید هم تا برسیم خونه ساعت از 12 شب گذشته بود.

روز سوم عید همسر تشریف بردن سر کار. بنده ناهار دعوت بودم.

دوباره بزک و دوزک کردم رفتم مهمانی.همون روز شام هم  دعوت بودیم.

از مهمانی ناهارحدود ساعت 5 رفتیم خونه ساعت 6 دوباره بزک و دوزک و لباس مهمانی و مهمانی شام. خانمها در جریانند که وقتی میگیم رفتیم مهمانی به این معنی نیست که اونجا نشستیم و خوردیم وحال کردیم. نه اون آقایون گشاد بی رگ هستن که میشینن می لمبونن تخته بازی می کنن. کوفت می کنن از سر سفره می رن کنار.

خانمها هم تو آماده شدن غذا هم تو سرو غذا هم جمع کردن غذا هم شست و شوی ظروف غذا هم خشک کردن ظروف غذا هم جابجا کردن ظروف غذا هم چایی آماده کردن و پذیرایی کردن شریکن. اونم برای بیش از 20 نفر میهمان.

تو تمام این مهمانیها با خودم فکر میکردم غذاش بخوره تو سرم دو لقمه غذا ارزش این همه بیگاری کشیدنو نداره بخدا.

این هم روز سوم عید با بارندگی شدید.

روز چهارم عید ناهار دعوت بودیم. از هر چی مهمانی و مهمانی رفتن دیگه حالم داشت به هم میخورد. با خودم فکر میکردم اون روزهای شیرین اداره حداقل ساعت 4 خبر مرگم تو خونه ام بودم. اون روزهای تعطیل زودتر از 12 شب نمیرسیدم خونه. البته جنازه ام میرسید خونه. صبح دوباره از خواب بیدار نشده بزک و دوزک و مهمانی.

خلاصه روز چهارم دیگه بعد از مهمانی ناهاراز رو رفتم  و خبر مرگم روز 5 عید تمام این ایل و تبار رو برای شام دعوت کردم.

خیلی با خودم فکر کردم  چه خاکی بریزم تو سرم. تا اینکه تصمیم گرفتم رو مخ همسر کار کنم و همه رو برای شام ببریم رستوران. اولش مخالفت کرد و گفت غذا رو از بیرون میگیرم ولی رستوران نمیبریم. گفتم خفه شو فقط غذا درست کردن که نیست کلی زحمت داره. بیار ببر جمع کن بشور بمال بمیر.

خلاصه اینکه با کلی ترفند راضی شد اقوام روببریم رستوران. رفتیم با مردک رستورانی صحبت کردیم.

مردک گفت حداق ساعت 9 اینجا باشین تا شام رو سرو کنیم.

با خودم فکرکردم اینا برای شام مثلا ساعت هفت و نیم یا  هشت می یان هنوز ننشسته بگم پاشیم بریم رستوران به نظر زشت می یاد اونم اینا که کلا شب نشین تشریف دارن.

یه ترفند دیگه زدیم چون دقیقا همزمان بود با اولین سالگرد ازدواجمون خبرم گفتم ساعت 5 بیاین میخوایم یه جشن کوچیک هم بگیرم و از  اونجاییکه سالگرد ازدواجمون دقیقا همزمان با روز تولد همسر هست فهمیدم که باید کیک هم بخریم.

روز چهارم که تا 5 بعد از ظهر مهمانی بودیم. بعد دیدم هنوز خونه فک و فامیل خودم نرفتیم رفتیم خونه خواهرم اونها ور به زور گرفتیم بردیم خونه فک و فامیل.

تو یه بعد ازظهر 8 جا رفتیم عید دیدنی. دیگه عقم میگرفت از چایی و میوه و شیرینی و تبریکات و این مزخرفات.

هلاک هلاک نصفه شب رسیدیم خونه.

مادر شوهر تماس حاصل فرمودند که ما به همراه خواهر شوهر فردا قبل از ظهر می یایم خونتون.

من هم سریع یادم اومد که توی پیش بینی که قبل از عید برای حضور اونها داشتم یه عالمه قورمه سبزی درست کرده بودم گذاشته بودم فریزر.

گفتم خب فردا فقط باید پلو و  سالاد درست کنم.

خبرم رفتم خوابیدم. تو تمام تعطیلات من از بیخوابی مفرط رنج بردم. صبح کله صبح بیدار شدم. سریع خونه رو جمع و جور کردم و بساط ناهاررو آماده کردم قوم شوهر قبل ظهر رسیدن ناهار  رو خوردیم و رفتیم دو عدد کیک و تعدادی شمع و فشفشه خریدیم.

مهمانها دقیقا ساعت 5 رسیدن. از اونجاییکه قوم شوهر نخورده خودشون مستن سریع شروع کردن بزن و برقص.

نه یه بزنو برقص معمولی. تمام کوچه صدای پخش زنده مارو میشنیدن  و  درجریان جشن ما قرار گرفتن.

نکبت الدوله (همسر عزیز) رفت  سریع نوشیدنی رو هم آورد وسط. اون جماعت نخورده مست ایندفعه دیگه خورده مست بودن.

دیگه فکر کنین چقدر بپر بپر کردن و هوار کشیدن و آواز خوندن و رقصیدن و .....

با تمام وجودم دلم میخواست ساعت 9 بشه خبرمون بریم رستوران این دلقک بازیها تموم شه.

تو مراسم کیک  برون همه هدیه تولد دادن به همسر ولی من هیچی ندادم. من قبلا هدیه همسر رو داده بودم. ولی اون شب برای اینکه تو جمع ضایع نشه قصد داشتم 300 دلار فرمالیته بهش بدم و بعد از تولد پس بگیرم. ولی راستش ترسیدم دلارها رو از من بگیره دیگه بهم پسش نده. منم در کمال وقاحت و پررویی هیچی بهش ندادم. راستش ازش لج داشتم که چرا باز بساط مشروب خوری راه انداخته کثافت آشغال.

خلاصه جمعشون کردیم بردیم رستوران. غذا رو خوردیم و  همه رفتن خونشون غیر از خواهر شوهر و همسر و فرزندش.

تا بخوابیم ساعت 2 صبح شد. این هم روز 5 عید. صبح زود بیدار شدم که برای خواهر شوهر ناهار درست کنم که دیدم میگن نه ما میریم خونه مادربزرگه.

گفتم آخیش مهمون بازیها تموم شد. چشمتون روز بد نبینه. به محض اینکه مهمانها رفتن و من  خونه رو جمع و جور کردم و خواستم بتمرگم تلفنها زنگ خورد خانواده و فک و فامیل خودم که خونشون رفته بودیم میخواستن بیان  بازدید.

نای تکون خوردن نداشتم ولی گفتم تشریف بیارین قدمتون رو تخم چشمهامون.

در تمام این اتفاقات نکبت الدوله کون گشادو تکون نمیداد. عین یه مهمان بود فقط بخاطر اینکه بساط نوشیدنی راه مینداخت کار منو فقط بیشتر میکرد. 

خلاصه مهمانها دسته دسته می آمدن و میرفتن. تا اینکه شب شد و گفتم آخه حالا میتونم استراحت کنم. روز ششم عید بود.یعنی فرداش باید میرفتم سر کار. گفتم تمام طول عیدو که یه لحظه هم محض رضای خدا استراحت نکردم حداقل این 2-3 ساعت باقیمونده از تعطیلاتو دیگه میتمرگم. تا اینکه دوست صمیمی آقا زنگ زدن اصرار که شام بریم پیششون.

من با ایما و اشاره داشتم خودمو میکشتم به همسر میگفتم بگو نه نمی یایم. که همسر فرمودن اتفاقا خانم هم دوست داره بیاد داره میگه حتما می یایم.

وقتی تلفن قطع شد میخواستم خرخرشو بجوم ولی چاره ای نبود برای هزارمین بار بزک و دوزک و لباس مهمانی و پیش به سوی شکنجه گاه. رفتیم دوباره پذیرایی عید و بساط چیدن شام و خوردن و جمع کردن و شستن و ...

تا برگردیم خونه ساعت 1 صبح. حتی حال نق زدن هم نداشتم. فقط خوابیدم.

صبح هر کاری کردم  نتونستم بیدار شم و برم اداره. گفتم دور از چشم قوم شوهر یه روز بمونم خونه فقط استراحت کنم.

همسر رو راهی کردم روی کاناپه ولو شدم و فقط تی وی دیدم و استراحت مطلق کردم.

گویا همسر در حین گفتگو با خونواده خودش به اطلاع اونها رسونده بود که من امروز نرفتم اداره.

مادرش زنگ میزنه تو خونه تنهایی حوصله ات سر میره بیا اینجا ناهار دور هم باشیم. همینطور که تو دلم فحش میدادم به همسر گفتم نه نه نه من خونه یه عالمه کار عقب مونده دارم باید انجامشون بدم. از زیر این یکی مهمانی در رفتم.

دوباره ولو شدم رو مبل که خواهرم زنگ زد ماهنوز خونه فک و فامیل بابا نرفتیم. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

گفتم باشه همسر اومد خونه اونجا هم میریم.

همسر که تشریف آوردن رفتیم خونه فک و فامیل پدری. تا شب ساعت 10-11 طول کشید.

همسر و باجناق همسر فرمودن شام چی داریم؟ من فرمودم الویه روز 26 اسفند درست کردم از بس مهمانی بودیم فرصت نکردیم بخوریم. خواهرم هم گفت کوکو کدو.

همسران ما رو بردن رستوران. کلی هم غذا خوردیم. دوباره جنازمون برگشت خونه. تا بخوابیم هم ساعت 2 صبح بود.

صبح به هزار بدبختی بیدار شدم و رفتم اداره روی صندلی عزیزم نشستم و گفتم آخیش حالا یه کمی می تونم استراحت کنم. عید چیه؟ عید دیگه چه بدبختیه  ؟ خسته شدم. زندگی نکردم تو این دو هفته. ملت چه جوری اینهمه وقت عید رو تحمل میکنن؟

مابقی روزهای هفته رو  خداروشکر اداره بودنم نجاتم داد. البته شبهایی بود که مهمان مادربزرگ گرام بودیم.

سیزده رو هم ناهار خونه مادربزرگش بودیم شب هم مهمان داشتم. باز هم تا 2 صبح بیدار بودم.

امروز 14 عیده. همچنان خستگی تعطیلات سال نو تو تک تک تار و پود وجودم هست.

راستی خونه مامان و بابای خودم هم نرفتیم. همسر چند بار گفت اگه میخوای بریم من مشکلی ندارم بریم.

اما مادر و پدرم فرمایش کرده بودن که تشریف نیارین ما چشم دیدن این بی تربیت و بی فرهنگ و بیشعور رو نداریم.

من هم موافق نبودم بریم. دلم نمیخواست پدر و مادرم باهاش حرف بزنن. پس نرفتیم.

مادر و پدرش همش سئوال میکردن رفتین خونه مامان اینا؟ می گفتم نه. آخرش دیگه به مادرش گفتم خانواده من همسر رو نبخشیدن و هنوز دلخورن و نمیخوان باهاش رابطه داشته باشن. خیلی هم خوب کاری کردم گفتم.

همسر هم یه جورایی فهمید که مامان اینا جواب کردن کلی بهش بر خورد. کیف کردم گفتم آها. چی فکر کردی؟ اگه 4 نفر باهات اینجوری برخورد میکردن و بابت بی ادبی هات تنبیهت میکردن تو آدم میشدی. دقیقا تربیتت مشکل داره.

بذار بفهمه کارهاش قابل بخشش نیست. و همه پدر و مادر نیستن که ببخشن.

منبع : ناگفته های تلخ زندگیعید سال 95
برچسب ها : خونه ,همسر ,ساعت ,گفتم ,مهمانی ,رفتیم ,خونه ساعت ,کرده بودم ,رفتیم خونه ,خونه مادربزرگه ,ناهار دعوت